چهارشنبه 26 دی1386
من کیستم؟
داشتم وبلاگ فرناز را می خواندم لینک نوشته ی بلقیس سلیمانی که در روزنامه ی اعتماد چاپ شده است را دیدم و عاشقش شدم:
من «دوشیزه مکرمه» هستم، وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام و احتمالاً هیچ خوابی نمی بینم. من «والده مکرمه» هستم، وقتی اعضای هیات مدیره شرکت پسرم برای خودشیرینی بیست آگهی تسلیت در بیست روزنامه معتبر چاپ می کنند.
من «همسری مهربان و مادری فداکار» هستم، وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش- البته تا چهلم- آگهی وفات مرا در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه شهر به چاپ می رساند. من «زوجه» هستم، وقتی شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر شش ساله ام ماهیانه بیست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتی شوهرم چهار سال پیش با کامیون قراضه اش از گردنه حیران رد نشد و برای همیشه در ته دره خوابید.
من «خوشگله» هستم، وقتی پسرهای جوان محله زیر تیر چراغ برق وقت شان را بیهوده می گذرانند.
من «مجید» هستم، وقتی در ایستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد می ایستد و شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می زند.
من «ضعیفه» هستم، وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگیرند.
من «...» هستم، وقتی مادر، من و خواهرهایم را سرشماری می کند و به غریبه می گوید «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بی بی» هستم، وقتی تبدیل به یک شیء آرکائیک می شوم و نوه و نتیجه هایم تیک تیک از من عکس می گیرند.
من «مامی» هستم، وقتی دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازی می کند. من «مادر» هستم، وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم.- آن روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم.
من «زنیکه» هستم، وقتی مرد همسایه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشینش در پارکینگ می شنود.
من «مامانی» هستم، وقتی بچه هایم خرم می کنند تا خلاف هایشان را به پدرشان نگویم.
من «ننه» هستم، وقتی شلیته می پوشم و چارقدم را با سنجاق زیر گلویم محکم می کنم. نوه ام خجالت می کشد به دوستانش بگوید من مادربزرگش هستم... به آنها می گوید من خدمتکار پیر مادرش هستم.
من «یک کدبانوی تمام عیار» هستم، وقتی شوهرم آروغ های بودار می زند و کمربندش را روی شکم برآمده اش جابه جا می کند. دوستانم وقتی می خواهند به من بگویند؛ «گه» محترمانه می گویند؛ «علیا مخدره». من «بانو» هستم، وقتی از مرز پنجاه سالگی گذشته ام و هیچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من تلف بکند.
من در ماه اول عروسی ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمی، عزیزم، عشق من، پیشی، قشنگم، عسلم، ویتامین و...» هستم. من در فریادهای شبانه شوهرم، وقتی دیر به خانه می آید، چند تار موی زنانه روی یقه کتش است و دهانش بوی سگ مرده می دهد، «سلیطه» هستم. من در ادبیات دیرپای این کهن بوم و بر؛ «دلیله محتاله، نفس محیله مکاره، مار، ابلیس، شجره مثمره، اثیری، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» می گوید. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفی صدا می زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتی بر سر حقوقم با این و آن می جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنیز» شما معرفی می کند.
من کیستم؟،،
---------------------------------------------------------
چه صدای خوشگل جیرجیرکی می آید در این سرما؟
پنجشنبه 20 دی1386
سلام تهران!!
بالاخره امروز ظهر به تهران رسیدیم. سوز سرمای خشک زاهدان را پشت سر گذاشتیم و وارد سرمای تهران شدیم. تمام راه سفید بود. کوه ها و تپه ها پوشیده از برف. هر چقدر به تهران نزدیک می شدیم یخ زدگی ها و قندیل های بیشتری می دیدیم.
زاهدان را با ماشین ترک کردیم و به سمت کرمان راه افتادیم. ما می خواستیم بعد از حرکت از خاش به طرف زاهدان، بلافاصله به سمت تهران پرواز کنیم اما تغییر ناگهانی آب و هوا، سرما و برف های بی سابقه، همه ی پروازها را متوقف کرده بود. در این مدت نیز هر چه منتظر پروازی جدید می شدیم همه کنسل می شدند و با این ازدحام مسافرهای در راه مانده، جایی هم برای تمامی افراد نبود. بالاخره با هماهنگی اداره تصمیم گرفتیم با قطار به تهران برگردیم. تمام راه تصویر اتفاقاتی که جاده در طول این سال ها به خود دیده بود در جلوی چشم مان خودسازی می کرد و به یاد می آورد نام عبدالمالک ریگی را. در همین جاده بود که گروهی از دولتی ها را به رگ بار بسته و تیر خلاصی نثارشان کرده بود، گروهی که دو جوان ۱۸ و ۱۹ ساله نیز در میان شان کشته شده بودند. نمی دانم هدف و مرام این مرد چیست، این جوان بیست و سه، چهار ساله که خون را با خون می شوید. اما شاید روزی در جایی اگر سهم زندگی مان چشم در چشم شدن باشد از او بپرسم: بلوچ و سیستانی ای که دست هایش پینه ی کار بسته است و دل از توجه مرکز برگرفته و این همه تنهایی را به دوش می کشد، خون چه کسی می تواند رنج هایش را کاهش دهد؟ چه تعداد گلوله ی در مغز و جسد قرار است به هوای حق خواهی جوابگو باشد؟ مگر می شود انسانی خواست و حیوانی کشت؟
نرسیده به برف و کوه های برفی، کویر خودنمایی می کرد و در آن آفتاب سوزان، سراب، گوشه به گوشه دیده می شد. عظمت کویر چیزی نیست که بشود نادیده گرفت. و البته تصور اینکه گم شدن در دل این عظمت چقدر ترسناک است.
از کنار ارگ جدید گذشتیم و وارد بم شدیم. بم که واقعا نگین سبز کویر است. با آن نخل های زیبا و نخلستان های دل فریب. دیوارهای فرو ریخته ی باقی مانده از زلزله و مردمی که بعضی هنوز خانه ای ندارند و به یادت می آورند که در کنار شهرک مجلل ارگ جدید، درد، رنج و بی پناهی فریاد می زند. ساختمان های جدید هم در آنجا به چشم می خورند و بیمارستانی که بر پا مانده بود. روزی باز می گردم و بم را با همه ی زیبایی هایش در می نوردم.
بم را هم پشت سر گذاشتیم و راهی کرمان شدیم. حرکت قطار ساعت ۱۷:۴۰ بود و ما ۱۸:۰۰ هنوز در راه. نا امید از قطار و به هوای گرفتن بلیط برای فردا به راه آهن رفتیم. قطار تاخیر داشت و ما ۲ دقیقه مانده به حرکت، سوار شدیم.
قطار هم توقف زیادی داشت و به علت نامساعد بودن آب و هوا و به نظرم ضعیف بودن وضعیت راه آهن، راه ۱۴ ساعته را که قرار بود هشت صبح تهران باشیم در زمان بیشتری طی کرد و ۱۲ ظهر رسیدیم.
حالا در اتاقم نشسته ام، وداع کرده با استانی دور که دوستش دارم. با خاش و آن آب گوگردی اش، و باران های سیل آسا که سقف یکی دو مدرسه را بدون آسیب جانی فروریخت و چند خانه ی گلی روستایی را نیز در آب پوشاند. و کوه عقاب مانندش که به قول محلی ها شهر را در حمایت خود گرفته است. کوهی که دلت می خواهد در پناهش فریاد بزنی. زاهدان و سوز سرمایش و مردمانی خونگرم. بازارهایی سنتی. خیابان هایی خلوت. دلم برای دیدن دوباره اش تنگ است. برای راسک با آن سلسله کوه های بی نظیرش. و سکوتی که شاید اگر فقر نبود زیبایی اش نمودی دیگر داشت.
چهارشنبه 12 دی1386
فردای آن روز صبح که مریم را بردند و اوین شد خوابگاه یک ماه و اندی اش داشتم به ماموریت می رفتم و و حالا هم که بازگشته من باز می روم.
مریم حسین خواه و جلوه جواهری آزاد شدند. بعد از این همه مدت که به جرم هیچ در بند بودند حالا آمده اند با یک دنیا لبخند.
پنجشنبه 6 دی1386
ما همه سنگسار شده ایم!
امروز، مانده به ساعت پنج بعد از ظهر، برای دیدن نقاشی های زنی رفتم که در پشت میله های زندان، کسی نتوانست اندیشه را از او بگیرد و ترس در دلش بنشاند. او در کنار آن یکی، مریم حسین خواه را می گویم، در پس دیوارهای بلند اسارت، برای زنان زندانی سرود آزادی می خواند. جلوه جواهری و مریم حسین خواه هنوز در اوین هستند اما نه بیمار، نه بی تاب و نه حتی اندوهگین. خود را فراموش کرده اند وقتی کنار زنانی نشسته اند که بیرون از زندان، فریاد حق خواهی همین ها را سر می دادند.
راستی چه کسی می تواند اندیشه، قلم و اراده ی پولادین آن که می خواهد را به زنجیر بکشاند. کدام قاضی و بازجو و دیگری هایی می توانند خطوط رنگ جلوه را از صفحه ی اندیشه ی آنها که امروز دیدند پاک کند و یا قلم به قلم روایت های مریم را که درذهن خوانندگان مطالبش حک شده نادیده بگیرد.
نمایشگاه آثار نقاشی جلوه جواهری، با هدف یاری به زنان زندانی در گالری طراحان آزاد برگزار شد و من وجوه دیگر زنی را بازشناختم که برای برابری خواهی، ذره ذره از جوانی اش را گرو قدرت نگاه مردسالار آنان گذاشته است که به ظاهر باید در جایگاه عدل، سخن از عدالت بگویند.
دیوارها به نقاشی های جلوه مزین شده بودند و در میان آثار او زنی بیشتر از همه نمود داشت. نیم تنه اش در زمین بود و چشم ها از آسمان بر او دوخته. خدایان زمینی سنگ ها را نثار او می کردند. زنی تنها که من بودم، او بود، ما بودیم. زنی که تن در میان زمین اندیشه ی خشک و ترک خورده ی جامعه ای مرده و وحشی، تا آخرین لحظه، برای زیستنش، امید به درخشش بارقه ای از ترحم در چشمان سنگ دلانی داشت که نفرت از خود را نثار او می کردند. ما همه سنگسار شده ایم. ما سنگ شده ایم.
اما سیب، در نقاشی های جلوه جایگاه خاصی دارد. سیب های سبز مرا یاد حوا می اندازند. و یاد چیدن آن همه که دریغ نکردم. من سیب خواهم چید باز بی هیچ تردیدی.
و در تمام آن دقایق اندیشه ای رقصان رقصان می آید تا خبر دهد جلوه، در میان دیوار و دیوار، چه تصاویر زنده ای برای قلم و رنگ دارد و کسی آیا می تواند این همه را از ذهن او برباید؟
سه شنبه 4 دی1386
!!!!!
مرد: من متاهلم و هنوز همسرم رو دوست دارم. خوابیدن با یک زن دیگه برام سخته.
زن: اینجوری بهتره. می تونیم سکس مطمئن تری داشته باشیم!!!
رادیو ـ (در حالی که مرد گوینده فریاد می زند) :
ایران مهد دلیران است. بیایید به گیلان غرب سری بزنیم. به شیر زن گیلان غرب که در سال های جنگ تحمیلی، مـردانـه دلاوری کرد!!
شنبه 1 دی1386
سلام آبی آسمانی بی درد
کوچ کرده ام به این جزیره برای آرامشی هر چند نه بر پایه ی حقیقت ولی با جلوه ای از آغاز. آدرس وبلاگ، پریساد است زیرا آنچنان که از فرهنگ لغات دریافتم، ریشه ی نخستین نامم بوده است و خواستم رجعتی باشد بر بوده ای دور.
قرار نیست سخن از مطالبی مشخص بگویم اینجا. زنان، کودکان، اجتماع، حقوق بشر، سفر و خودم همه ی صفحات آتی را در بر خواهند گرفت. کوله باری از ناگفته ها.
می خواهم شوق نوشتن را که همیشه می جوشد در گوشه ای از وجودم فراموش نکنم و اینجا جایی باشد برای معاشقه ی با کلمات.
آن عکس گوشه ی وبلاگ هم تصویر دو کودک ساکن شهر راسک واقع در بلوچستان است. شهر که نه، مظهری از فقر که به زودی خواهم نوشت.
این گونه آغاز من است، با خطی از سیدعلی صالحی:
تنها برای بهاری ترین رویای کودکان خواهم خواند
و برای شما
و برای بلبلی بازمانده از آن همه قفس
که پوسیدن بی پایان شان
نزدیک به عمر هزار پاییز است.
همین کم بسیارتر
برای من خیلی ست!

