یکشنبه 26 اسفند1386
"پهلوی آدمای با فرهنگ الاغا عاقل ترین موجودات روی زمینن مخصوصا ماها که حرفم می زنیم."
نقل قول از الاغه توی کارتون شرک ۲ .
دوشنبه 20 اسفند1386
چه بگویم؟ نیا، بیا!
این حس را دوست دارم. گونه ای آرامش نهفته در رهایی.
امروز خوب و عمیق به پدرم نگاه کردم. به مادرم. به عشق بالغم به آنها اندیشیدم. به بایدی نیستی شان در آینده ای که امیدوارم دور و دور باشد. به دردی که از نبودشان وجودم را فرا خواهد گرفت. به روزهایی که دیگر با هم چای نخواهیم خورد و نخواهیم خندید و تنهایی پس از آن ها.
به خاطرات دوران کودکی بازگشتم. نوجوانی. دانشگاه. عشق ها و روابط. آدم هایی که آمدند و رفتند. بی هیچ اثری از بودن شان و حتی حسرت نبودن شان. چقدر ساده همه را به زندگی های شان سپردم. چقدر ساده از پشت روزهای ابری ام درخشیدم. چقدر ساده آن زمان که خواستم خواستنم را، جسارت نه شنیدن را پذیرفتم و منتظر هیچ قدمی ننشستم. آدم ها حکایت کتاب هایم را داشتند. وقتی می خواستم کتابی را بخوانم بی تردید سراغش می رفتم و مشتاقانه تا انتها می خواندمش. کتاب هم مرا می خواند. هیچ وقت کتابی را برای همیشه نمی بستم مگر آنکه دیگر خودش تمایلی به نمایش سطورش نشان نمی داد، در این صورت خاطره ی سطر سطر کتاب را در ذهنم نگه می داشتم و کوله بار بر دوش به سوی آینده می رفتم و می روم.
کارهایی که در طول این سال ها انجام دادم را مرور کردم. راه هایی که رفتم. دل مشغولی ها و دغدغه های اجتماعی ام را. شاخه های متفاوت تجارب شخصی و غرق نشدنم در هیچ جمعیتی را.
این حس را دوست دارم. رهایی. عدم تعلق خاطر نه به فرد و نه به جمع. چارچوب های نداشته و آینده ای باز برای تجربه های جدید. و البته که گاه نیازهای درونی ام مویه کردن را آغاز می کنند اما خالصانه با خود خود به گفت و گو می نشینم. دخترک درونم خوب می فهمد مفهوم آرامش در لاک خود بودن را وقتی از نامشخص بودن تکلیف آدم ها با خودشان می گویم و بازی دادن تو برای همین ندانم ها. وقتی برایش از بازی های جمعی و نقاب های آدم بزرگ ها می گویم می فهمد که عریانی روح بهای زیادی دارد که اگر نپردازی تو هم نقاب دار می شوی. او خوب می فهمد که مثال غار تنهایی برای آدم های آدم گریز نیست برای آدم هایی ست که نمی فهمند معنای هم رنگ جماعت شدن را، دلیل خواستن و نخواستن آنی آدم ها را، رقابت های قدرت و شهرت طلبانه ی مدعیان آزادی خواهی را، کینه و نفرت آن هایی را که بر سر یک سفره نان می خورند و تیغ مرگ هم را سر همان سفره تیز می کنند، دوستت دارم گفتن امروز و خداحافظی فردا را، در دست گرفتن پرچم حمایت از فرودستان و محرومین و عکس های دو نفره تبلیغاتی گرفتن را، مدعی حقوق بشر شدن و با بشر فراموش شده ی فلان ده هم صحبت نشدن یا اگر شدن هم با نگاهی از بالا و منجی ات خواهم بود زمزمه کردن را.
این گونه می شود که تو در غار تنهایی خودت می روی، می نشینی گوشه ای، نه به فرد می پیوندی و نه به جمع. کتابی را ورق می زنی. قلمی در دست می گیری. می نویسی. در تاریکی کوچه با مرد آوازه خوان هم صدا می شوی. می نویسی. کنار پسرک نرگس فروش می نشینی و آدامس می ترکانی. می نویسی. با مرد زباله گرد پرتقال می خوری. می نویسی و بعد می بینی اتاقت سبز شده از رویش جوانه هایی که درونت پا گرفته اند.
و لحظه ای در سکوتت به شعر دوستی دوست از دور دست گوش می دهی و بهار نیامده را با آن به انتظار می نشینی:
نمی پرسی از دست های خالی
می آیی
بی آن که بدانی
یا که بخواهی بدانی.
اگر شقايق بخندد
بنفشه پيچ و تابي بخورد
و پسرك قشلاق
از ياد ببرد يخبندان زمين را
چه بگويم؟
نيا،
بيا!
* بخشی از شعر علی رضا کرمانی با نام بهار خاکستری
آسیه امینی به این خبر دردناک لینک داده است، سخت است باور حقیقت!
شنبه 18 اسفند1386
امروز هشتم مارس است، روز جهانی زن و من چیزی ندارم که بنویسم. نه تبریک نه تسلیت.
جمعه 17 اسفند1386
معجزه ای نیست!
وقتی پریود می شم، علاوه بر دردی که جسمم رو فرا می گیره، چیزی در روانم شروع می کنه به مویه کردن. نگاهم به زندگی مثل دالان پیچ در پیچی می شه که توی یکی از پیچ هاش گم شدم. درست همون لحظه که حس گم شدگی سراسر وجودم رو می گیره دلم می خواد یکی باشه که سخت و محکم بغلم کنه، یکی که پیدام کنه. اندکی نوازش برای باور زنانگی ام.
هیچ وقت نتونستم به کسی اونقدر اعتماد کنم که با روحی عریان در آغوشش بگیرم. اعتماد به اندازه ای که بشه عشق ورزید چرا، اما نه به اندازه ی که تمام خود خودم باشم، فقط با نیمی از وجودم!
انتظار معجزه ای نیست. آینده، تکرار حقایق گذشته ست برای اثباتشون و نه بیشتر.
وقتی کمی دورتر
تمامی جهان این است
که حوا به آدم سیب می دهد
همین نزدیکی
هنوز تمامی گناه این است
که در آغوش تو آرام بگیرم
و بگویم چه خسته ام
از شنیدن جنگل که تبر
تبر
می میرد.
(گراناز موسوی)

