چهارشنبه 21 فروردین1387
31
خوب این هم از روز 31 سالگی. امسال خودم رو به جایی دعوت نکردم. فقط دی روز رفتم شهر کتاب و دو تا کتاب برای خودم هدیه گرفتم. یکی مجموعه داستان شب های چهارشنبه نوشته ی آذردخت بهرامی و یکی هم حکومت انتخابی اثر جان استوارت میل، ترجمه ی علی رامین که بسیار هم روان هست.
صبح که چشام رو باز کردم یه عالمه اس.ام.اس تبریک دریافت کردم و تماس های تلفنی دوستان. کلی ذوق کردم وقتی دیدم هنوز توی یاد این همه آدم هستم. ممنون.
این روزا در حال دیدن سریال lost وsex and the city هستم و بی تردید از بهترین سریال های که تا به حال دیدم. حال و هوای sex and the city کاملا زنانه هست و شاید از نظر مردها خوشایند نباشه اما دلم می خواد همه ی زن ها ببینند.
یه حسی این چند روز دارم که زیاد خوب نیست. انگار زندگی ول کن حال گرفتن از من نیست. ولی این نیز می گذرد، مثل همیشه.
فروردینی های عزیز، سپیده جانم، سارا لقمانی و الناز انصاری عزیزم تولدتون مبارک! و همچنین بقیه ای که یادم نیست.
یکشنبه 18 فروردین1387
وقتی پسربچه ها مرد می شوند !
یکی از سه قلوها پسر است. هر سه به مهدکودک می روند. می گوید از دخترها خوشش نمی آید. احساس قدرت می کند. به آن یکی قلی که مظلوم تر است زور می گوید و لگد می پراند این یکی قل دختر که قلدرتر است کم نمی آورد و در مقابلش ایستادگی می کند. چهار سالشان نشده است هنوز. پسرک اما سرشار از مردانگی کاذب است و حس منفی به دختر بودن.
دوم:
می گوید دخترک برای اینکه بتواند در میان گروه پسرانه ی برادر و دوستان برادرش دوام بیاورد باید نشان دهد که از رنگ صورتی بیزار است. دختر بودن را کنار بگذارد. و البته که همچنان با وجود تمامی این سازش ها باز هم دختر محسوب می شود و سهم کوچکی از بازی های پسرانه دارد. صحبت از بچه های هفت، هشت ساله است. پسرانی که مرد بودن را افتخار و برتری می دانند.
سوم:
امسال شش سالش تمام می شود. باهوش و پر حرف است. می گوید من زن ها را دوست ندارم. با حیرت نگاهش می کنم که چرا؟ می گوید عقل مردها بیشتر کار می کند. پول، قدرت، خانه و ماشین مال مردهاست. می پرسم این ها را چه کسی به تو گفته است؟ (می دانم مادر و پدرش اهل این تبعیض ها نیستند) می گوید از تلویزیون شنیده ام. (او عاشق سریال های تلویزیونی ست). کنارش می نشینم. می گویم تو فکر می کنی چگونه به دنیا آمده ای؟ مادرت تو را 9 ماه در شکمش حمل کرده و تو زاده ی وجود یک زنی، پس چطور از مادرت بیشتر می فهمی؟ چطور یک مرد می تواند از وجود کسی به دنیا بیاید و آن مرد از آن زن برتر باشد؟ (برای این سن مکالمه ی دیگری به ذهنم نرسید). کمی سکوت کرد و گفت: خوب می دانی، به نظرم پدرم به مادرم یاد داده است که چطور مرا به دنیا بیاورد. ظاهرا بحث این گونه به جایی نمی رسید. فکری به ذهنم رسید و گذاشتمش برای روزی که به خانه شان می روم. وقت خداحافظی با لبخندی شیطنت آمیز می گوید خداحافظ خانمی که کمتر از مردها می دانی.
چهارم:
صدای ناظم مدرسه تمام محل را پر کرده است. روز اول بازگشایی مدارس بعد از تعطیلات است و او دارد قدرت نمایی می کند. از غیبت می گوید و اینکه حتی اگر در حال مرگ باشند باید به مدرسه بیایند تا او تشخیص بدهد می توانند بروند خانه یا خیر. می گوید اگر کسی از حضور در کلاس غیبت کند فقط پدرش می تواند آن را موجه کند و نه هیچ مادری مگر اینکه پدر فوت کرده باشد و این جمله را نه یک بار که چندین بار تکرار می کند.
از عصبانیت گوشی تلفن را بر می دارم تا به مدرسه زنگ بزنم. صدای اولین بوق که می آید می مانم که به چه کسی چه باید بگویم؟ به کدام شان؟ به مخاطبانی همه مرد که هنوز آنقدر نمی فهمند این جملات چه تاثیری بر پسران نوجوان می گذارد. پسرانی در مقطع راهنمایی که این گونه پدر را قدرت مطلق می شناسند و او را صاحب اختیار در همه ی امور و مادر تنها خدمتکار و معلم سرخانه.
حیران مانده ام از این همه حماقت که نه موروثی بلکه اکتسابی ست و فراگیر. تلویزیون را تحریم می کنی از مدرسه ها سر در می آورد. مدرسه ها را معترض می شوی خانواده می شود الگو. خانواده را آموزش می دهی قانون تو را به جرم اقدام علیه امنیت ملی محکوم می کند.
حیران مانده ام میان این همه تضاد و مردسالاری که چون بیماری مسری کودکان را هم آلوده کرده است.
چهارشنبه 7 فروردین1387
این روزها
بعد از مدت ها سه تا فیلم دیدم که ذوق کردم. حس خوبی بود از اینکه پیام هایی رو که نیاز به شنیدن داشتی بالاخره از یه جایی بشنوی. بیست و یک گرم، فرانکی عزیز و Once فیلم های خوبی که ارزش دیدن و فکر کردن دارند.
این روزها نیاز شدیدی به یک فریاد گنده دارم. از دوم عید به این طرف، مسائلی برام پیش آمد که نمی دونم با کدوم بخش روانم تونستم ردشون کنم. دلم می خواست یکی بشینه جلوی روم و من فقط حرف بزنم و چراهام رو بپرسم، و تازه اون موقع فهمیدم چقدر درون پیله ام فرو رفته ام و به هیچ کس نمی تونم این حرف ها رو بگم. انگار چند سال پیر شدم این روزها. به هر حال مثل همیشه دستم رو به دیوار کناری گرفتم و ایستادم. آینه رو گرفتم مقابلم و مدام با خودم حرف زدم. راه های مختلف رو به خودم نشون دادم و گفتم انتخاب کن. ولی عجب کار سختی بود.
و بالاخره باز هم مثل همیشه درمانگر نهایی، فیلم، به کمکم آمد تا مفاهیمی رو درونی کنم. دلم یه کم رهایی می خواد. دلم می خواد یکی محکم در آغوشم بگیره و احساس امنیت کنم و شاید کمی بخوابم.
شنبه 3 فروردین1387
عید شما مبارک!
برای من هیچ وقت آشتی با مراسم دید و بازدید عید جای خود را باز نخواهد کرد. آدم هایی که سال تا سال نمی بینی شان و به ناگه بعد از روزی به نام سال جدید، می شوند فامیلت تا دوباره سال آینده نگاه در نگاه شان لبخندی ملیح بزنی. از همه این ها و هزاران حس نمی دانم دیگر که بگذریم، سکون رویکرد آدم ها به زندگی در طول همین سال های یک بار دیدن تعجب آور است. انگار قد یک عده آدم کوچولو بلند تر می شود و عرض شان پهن تر و البته عده ای دیگر هم خمیده تر و به زمین نزدیک تر، و بعد همان حرف های کودکی را که از آدم خمیده های حالا می شنیدی از آدم بزرگ شده ها می شنوی بدون هیچ تغییری و حتی افزودن یک واو.
بچه که بودیم در مقابل هر یک مهمان نوازی، این دعای خیر همیشگی را می شنیدیم که عروس بشی دخترم، هر چند خیلی زود فامیل به این نتیجه رسید که با یک جانور سرکش طرف است که با هر بار گفتن این جمله، نگاه کودکانه اما گستاخش را به چشمان طرف مقابل می دوزد و می پرسد یعنی به غیر از عروسی کردن کار دیگه ای نیست انجام بدم؟ و مهمان بیچاره هم مستاصل در مقابل یک وجب بچه لبخندی می زد و برای عوض کردن بحث چیز دیگری می گفت. بعد از مدتی دیگر کسی این دعای خیر را بدرقه راه نکرد و وقتی دخترهای فامیل، کوچکتر و بزرگتر، نفر به نفر راهی خانه ی بخت شدند، این نتیجه حاصل شد که این یکی ازدواج بکن نیست. از همه جالب تر تاکیدی هم پشت بندش پدیدار شد بر این باور که از مردها بدش می آید.
حالا هم که دیگر سال ها گذشته، از آنجایی که همیشه باید جمله ای مبنی بر توجه به ازدواج تو باشد می گویند: "وای چه کار خوبی کردی ازدواج نکردی" و این یعنی "آخی اشکال نداره حالا، کاریه که شده" یا "ای بابا ازدواج همچین چیز تحفه ای هم نیست، نشد هم نشد غصه نخور." و البته که این جمله هنوز در موردت به کار می رود: "می دانی فلانی هم ازدواج نمی کند مثل تو از مردها بدش می آید" و تو می مانی حیران وقتی به تعداد دوستان و همکاران مردت نگاه می کنی، به روابط عادی و متعادلت، می بینی تنها به این دلیل به مرد گریزی محکوم شده ای که در زمانی، جایی آنقدر دلت کسی را نخواسته که حاضر شوی شراکت سال های آینده را بپذیری و یا اساسا هنوز پاسخی برای ابهاماتت در مورد این اشتراک پیدا نکرده ای.
بخش خوب ماجرا این است که درست همین آدم ها، وقتی در زندگی مشترک شان به بن بست می خورند زنگ تلفن تو را به صدا در می آورند و به قول خودشان خرد منصفت (و نه دیگر مرد گریز) را برای رسیدن به یک نتیجه عادلانه کمک می طلبند.
من از تضادهای درون آدم ها هم در حیرتم. دخترها و پسرهای جوان با هزار تلاش و ترفند و دلبری و ... بالاخره بر سر سفره معروف می نشینند و با رویاهایی شیرین بله می گویند و یک سال بعد در جمع های خاله زنکی و عمو مردکی صحبت از ریشه کن شدن نسل مردها و زن ها می کنند. با این تفاوت که زن ها از "مرده شورشان را ببرند مردها همه یک جورند" سخن می رانند و مردها با ادعای فشار زندگی و نفهمی و مصرف کننده بودن زنان از قربانی شدن زندگی مردانه شان. این شیوه قربانی نمایی در ما ایرانی ها جایگاه خاصی دارد. زن قربانی، مرد قربانی، کارمند قربانی و مردم قربانی . شاید این نگرش برای جلب توجه و مهر طلبی آسان تر باشد تا حرفی نو زدن و بیان خواسته ها. وقتی آدم خودش را قربانی جلوه دهد دیگر تکلیفی برایش باقی نمی ماند. می شود موجودی منفعل. عجب آنکه، همین زن های شاکی، همچنان نه تنها برای دختران شان که دخترهای دیگر هم دنبال شوهر می گردند و مردها هم اگر پا بدهد از لزوم تجربه های دوباره و جدید می گویند.
همه ی این ها بخش عمده ای از فرهنگ نامشخص مان را تشکیل می دهند. مشکل ما در این مملکت فقط قانون و استبداد نیست، فرهنگ تهی که در طول سال ها میان مان پا گرفته، ویرانی بیشتری را با خود آورده است. این فرهنگ نیست، عین بی فرهنگی ست. بیشتر مردم نمی دانند برای چه ازدواج می کنند، بچه دار می شوند و یا دعوا می کنند، جدا می شوند، خیانت می کنند فقط می دانند که شده است مثل زندگی گذشتگان که سرشار بوده از همین شده ها. طرف اعصاب بچه داری ندارد می شود مادر، پدر و بعد به عالم و آدم فحش می دهد از جمله به خود بچه. مردی که به قول خودش هنوز جوانی نکرده به خاطر همخوابه ی همیشگی داشتن می شود آقای داماد و هنوز در خیابان برای زن ها چراغ می زند. مرد زن دار، زن شوهر دار که خانواده می شود چتر حمایتی برای حفظ آبرویش.
و تازه چقدر همه ی مان با آن کت و شلوارها، کراوات ها و لباس های نو متشخص می شویم و خوشبخت نما وقتی پا روی پا بر مبلمان حماقت بشری در کنار مفهوم اشتراکی موروثی می نشینیم و می گوییم عید شما مبارک!
پی نوشت: با هر بار خواندن این مطلب شوکه می شوم:
در جهان، حدود 4 میلیون نفر در سال 2006 مبتلا به اچ.آی.وی شده اند که نیمی زن و نیمی مرد بوده اند. و اکنون بیش از 33 میلیون نفر با اچ.آی.وی در دنیا زندگی می کنند. در هر 15 ثانیه، یک جوان 15 تا 24 ساله به اچ.آی.وی مبتلا می شود. در هر دقیقه بر اثر ایدز چهار کودک یتیم می شوند و در هر دقیقه یک کودک می میرد.
