تبليغاتX
کوله بار

چهارشنبه 29 خرداد1387

 

این وبلاگ به دلیل فیلتر، منتقل شده است به آدرسی دیگر.

آدرس جدید وبلاگ کوله بار:

http://www.parisad.blogspot.com

 

 

نوشته شده توسط پریسا کاکائی در 20:10 |  لینک ثابت  

جمعه 17 خرداد1387

با جهان، شادمانه وداع می کنم، با من عزادارانه وداع مکن!

 باز می گردم. همیشه باز می گردم.

مرا تصدیق کنی یا انکار، مرا سرآغاز بپنداری یا پایان، من در پایان پایان ها فرو نمی روم.

مرا بشنوی یا نه، مرا جستجو کنی یا نکنی، من مرد خداحافظی همیشگی نیستم.

باز می گردم؛ همیشه باز می گردم.

هلیا! خشم زمان من بر من مرا منهدم نمی کند. من روح جاری این خاکم.

من روان دائم یک دوست داشتن هستم.

                                                                   "برگرفته از کتاب بار دیگر شهری که دوست می داشتم،

                                                                                                    اثر استاد نادر ابراهیمی"

 

**********

 

نخستین بار که آثار او را شناختم برای ام به مانند جرعه ای آب در بیابانی خشک بود. با نوشته های او دیگر گونه دیدن و نوشتن را آموختم. دیگر نمی توانستم بی تفاوت از کنار آدم ها بگذرم. آنچه در من نهفته بود را نوشته های او متبلور کرد. نمی توانستم بی تلاش دلجویی بگذرم وقتی خواندم: "پسرکی زمین می خورد. مردی صدایش را بلند می کند نه پسرک را." نمی توانستم آدم ها را با دارایی های شان بسنجم و من از او آموختم دیدن آدم ها را آنگونه که هستند و نه بر اساس آنچه دارند. وقتی بار دیگر شهری که دوست می داشتم را خواندم و یک عاشقانه ی آرام و چهل نامه ی کوتاه به همسرم را، چگونه ممکن بود عشق را به سان گذشته دیدن؟ آنجا بود آیینه ی دلم را صیقل دادم به دلدادگی کودکان، پیران، نیازمندان و آنان که وجودم برای شان ارزشمند بود. آنجا بود که دانستن ام از عشق، جدا شد از دانستن ام از بوسه های تهی از هستی. و من دو پاره شدم آنچه می اندیشیدم و آنچه می زیستم.

آتش بدون دود را بی وقفه سر کشیدم. و تمام تار و پودم جستجوی آزادی را، مبارزه ی با بندگی را آغاز کرد. مفهوم مبارزه برای آزادی را از او وام گرفتم. فقر را، تفاوت طبقاتی را، گرسنگی و نداری را، زندان و شکنجه و اعدام را. من از نادر ابراهیمی زیر باز سلطه نرفتن را آموختم. نه خود را بزرگ دانستن و نه دیگران را بزرگ تر. نه اطاعت ذلیلانه را و نه پرستیدن آنچه زمینی ست را. از خود او آموختم چون قدیسی به او ننگریستن و آثارش را منتقدانه خواندن. و با هر بار دیدنش افسوس می خوردم چرا به وقت سلامتی فرصتی برای گفت و گو نبود تا از او بپرسم پرسش های بی شمارم را. نوشته هایش همیشه حکایت از تغییر نگرشش داشتند. تغییراتی که تو را همراه می کردند برای ساکن نبودن و جاری بودن. برای دیگر گونه شدن.

و حالا او رفته است. حیرانم که چگونه تومور آن مرد بلند قامت با آن هیبت استوارش را از پای انداخت. حیرانم از این طبیعتی که قلم را از او گرفت و سال ها روحش را تشنه ی نوشتن نگه داشت. حیرانم از رفتنش. من بزرگ ترین تغییرات اعتقادی ام را مدیون او هستم. انگار کسی را از داست داده ام که هنوز منتظر نوشته ای معجزه گر از اویم تا رهنمایم باشد. حیرانی مرا پایانی نیست.

 

**********

 

و شما مهربان صبور که همیشه تعلل های مرا به دیده ی اغماض نگریستید، استاد فرزانه ابراهیمی عزیز! در این جا، چهلمین نامه ی همسرتان را باز می نویسم تا شاید یادتان نرود آخرین آرزوی آن بزرگوار را:

 

بانوی من!

یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست – یک روز عاقبت. نه با سفری یک روزه، نه با سفری بلند، بل با آخرین سفر. یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست – یک روز عاقبت. نه با کلامی کم توشه از مهربانی. خوشبختی، حد و حسابی دارد، بدیهی ست که دلیل مساله این است که انسان، در تفردش، در واحد محدود و کوچکی از زمان زیست می کند و آرزوهای فردی اش در محدوده ی همین زمان شکل می گیرد، حال آنکه ملت ها در بی نهایت زمان جاری هستند، و جهان نوشونده هر دم می تواند خالق آرزوها و آرمان های نو باشد.

محبوب من!

چگونه از تو بخواهم که برایم گریه نکنی؟ چگونه از تو بخواهم؟

می دانم که به هر حال، یک روز، قلبت را خواهم شکست، یک روز، به هر حال.

اما چگونه به تو بگویم که به حال بسیاری از ظاهرا زندگان می توانی زار زار گریه کنی اما نه به حال مرده یی چون من، به حال ماندگان، نه به حال رفته یی چون من.

مگر انسان از یک مهمانی دو روزه چه می خواهد؟

مگر انسان در عبور از کنار کوهستان های جنگلی رفیع، و دشت های سبز وسیع، چه توقعی دارد؟

مگر انسان از یک بهار، یک تابستان، یک پاییز، و یک زمستان چیزی بیشتر از چهار فصل دلنشین پر خاطره ی خوش خاطره آرزو دارد؟

مگر انسان از قدم زدنی کوتاه در زیر آسمانی اردیبهشتی، چه انتظاری دارد؟ بانوی بالا منزلت من!

در این دادگاه به صراحت گواهی بده تا مطمئن شوم که می دانی گرسنه از سر این سفره بر نخاسته ام و آرزو بر دل بار نبسته ام ...

مگر من سرزمینی را که عاشق عاشق عاشقش بودم، وجب به وجب نگشتم و با مردمی که دیوانه وش دوستشان می داشتم، ساعت ها به گپ زدن ننشستم؟

مگر در این روستا از رودخانه ماهی نگرفتم؟

و در آن، زیر سایه ی یک درخت پیر ننشستم و از قمقمه ام آب خنک ننوشیدم؟

مگر بر فراز بلندترین قله های میهنم، با تنی کوفته از خستگی و دلی سرشار از نشاط نایستادم، نخندیدم، و فریاد شادی برنکشیدم؟

(عزیزمن! به عکس ها نگاه کن! این عکس، مرا بر قله ی دماوند نشان می دهد. مربوط به دومین صعود است. چه تفاخری! یادت هست که در پنجاه سالگی برای سومین بار به قله ی دماوند دست یافتم – بعد از آن حمله ی قلبی "بسیار خطرناک"، و بعد از آنکه پزشکان خوب، خیلی محکم و جدی گفتند: "پس از این، هیچ صعودی ممکن نیست"؟ در همان روزگار نوشتم: دیگر هیچ آرزویی ندارم. در شصت سالگی، اگر بتوانم باز هم چند قله را در منطقه آذربایجان صعود کنم، البته خیلی خوب است؛ و اگر نشد و نبودیم هم مساله یی نیست. در جوانی این کار را کرده ییم ... )

مگر روزهای پیاپی، در کلبه های کویری، گیوه از پای در نیاوردم و بر سر سفره ی سرشار از سخاوت کویریان ننشستم؟

مگر شب های بسیار، تا سحر، کنار دریای مازندران، زیر سیلاب خوش صدای باران، زانوانم را بغل نکردم. به حباب های فسفری نگاه نکردم و لبریز از حسی غریب نگشتم؟

مگر، هر گاه می خواستم، تن به دریای شمال نسپردم و ساعت ها در آن غوطه نخوردم؟

مگر بر آب های سنگین و رنگارنگ دریاچه ی ارومیه قایق نراندم و در جزایر متروکش به دنبال صید تصویری جانوران، در یک قدمی لمشگاه آنها، در گوشه یی خف نکردم؟

مگر جنگل های شمال را، روزها و روزها، با کوله باری سبک نپیمودم و به صدای جادویی جنگل های سرزمینم گوش نسپردم؟

مگر سراسر خطه ی شمال را پای پیاده نگشتم و با آوازهای دوردست گیلکی، روح را تغذیه نکردم؟

مگر تمامی ساحل مقدس جنوب سرزمینم را، در کنار یک دوست، ماجراجویانه و دیوانه وار طی نکردم؟

مگر در سنگرهای خوبترین فرزندان وطنم چای نخوردم و عظمت بی کرانه ی ارواح عطرآگین آن دلاوران را احساس نکردم؟

مگر گل های وحشی ایران را به تصویر نکشیدم؟ از صدها پروانه عکس نگرفتم؟

و به دنبال بهترین زاویه برای ضبط تصویری از یک امام زاده ی پرت افتاده نگشتم؟

مگر در پناه تو، سالیان سال، قلم در خون ایمان خویش فرو نبردم و هزاران برگ کاغذ را آنگونه که خود می خواستم و باور داشتم، سیاه نکردم؟

من در این پنجاه سال، به همت تو، بیش از هزار سال زندگی کرده ام ...

آیا باز هم حق است که کسی بر مرده ام بگرید؟

و تو ... به خصوص تو، که این همه امکانات را به من بخشیدی

حق است که با یاد من، اشک به چشمان خویش بیاوری؟

انصاف باید داشت.

انصاف باید داشت.

من، به مراتب بیش از شایستگی ام، شیره ی زندگی را مکیده ام، و اینک، هر چه فکر می کنم، می بینم که جز شادی و آسودگی خاطرت، چیزی نمانده است که بخواهم، و این نامه، صرفا به همین دلیل نوشته شده است.

بگذار یک لحظه پیرانه سخن بگویم: بچه هایمان خیلی خوب هستند؛ به خصوص که در حد ممکن آزادانه رشد کرده اند – و درست. من هرگز آرزویی جز این نداشته ام که آنها با هنر آشنا باشند؛ یعنی با عصاره ی اندوه و عصاره ی شادی. غم، با چگالی بسیار بالا، شادی با غلظتی غریب: هنر همین است: موسیقی، نقاشی، ادبیات ... و بچه های ما، در سایه ی تو، با همه ی اینها، آنقدر که باید آشنا شده اند.

کسی که سهراب را دوست داشته باشد، شاملو را احساس کند، فروغ را بستاید، و هر شعر خوب را آیه یی زمینی بپندارد، چنین کسی، به درستی زندگی خواهد کرد ...

کسی که به کیارستمی شگفت زده نگاه کند، به زرین کلک با نهایت احترام، به صادقی با محبت، و آثار مخملباف را دوست داشته باشد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد ...

کسی که در برابر باخ، بتهوون، و موتزارت، فروتنانه سکوت اختیار کند، به تار جلیل شهناز، عود نریمان، آواز شجریان و ترانه ی "اندک اندک" شهرام ناظری عاشقانه گوش بسپارد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد ...

کسی که مولوی را قدری بشناسد، حافظ را قدری بخواند، خیام را گهگاه زیر لب زمزمه کند، و تک بیت های ناب صائب را دوست بدارد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد ...

کسی که زیبایی نستعلیق و شکسته، اندوه مناجات سحری در ماه رمضان، عظمت خوف انگیز کاشیکاری های اصفهان، و اوج زیبایی طبیعت را در رودبارک احساس کرده باشد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد ...

شاید سخت، شاید دردمندانه، شاید در فشار؛ اما بدون شک به درستی زندگی خواهد کرد ...

عزیز من!

می بینی که از بابت بچه ها هم تقریبا هیچ نگرانی و رویای خاص ندارم.

رایکا، این گل کوچک، حتی  اگر یتیم بشود، یتیم خوبی خواهد شد.

پس باز می گردیم به تنها خواهش، آن خواهش بزرگ: با جهان، شادمانه وداع می کنم، با من عزادارانه وداع مکن!

و هرگز نیم نگاهی هم به جانب آن ها که بر مزار من زار می زنند و شیون می کنند، نینداز.

آنها مرا نمی شناسند و هرگز نمی شناخته اند.

در حقیقت، جز تو هیچ کس مرا چنان که باید نشناخته است و نخواهد شناخت:

سراپا عیب بودنم را

کم و کوچک بودنم را

و همچون شبنمی از خوبی و بر بوته ی بزرگ گزنه بودنم را

انصاف باید داشت عزیز من، انصاف باید داشت.

در زمانه ی ما و در شرایط ما، از این بهتر زیستن، برای کسی چون من، ممکن نبوده است. برای آنکه همیشه بر سر اندیشه یی پای می فشرد، البته در طول عمر دردهایی هست، و غم هایی، و اشک هایی، و بیکار ماندن هایی، و زخم خوردن هایی، و گریه هایی از اعماق؛ و نگو که چگونه می توانم اینگونه زیستن را خوب و شاید خوبترین نوع زیستن بنامم.

تو خوب می دانی ... سنگین ترین دردها، چون از صافی زمان بگذرند به چیزی توصیف ناپذیر اما مطبوع تبدیل می شوند، و جملگی تلخی ها به چیزی که طعمی بسیار خاص اما به هر حال شیرین دارند ...

بسیار خوب! همه ی اینها را گفتم، بانوی بالا منزلت من، فقط به خاطر آنکه از رفتنم متاسف نباشی، و گمان نبری که چیزی را فراموش کرده ام با خود ببرم، و حسرتی به دلم مانده است، و خواسته یی داشته ام که برآورده نشده. نه ... به خدا نه ... آنقدر آسوده خاطرم که باور نمی کنی، و راضی، و سبک بار، و بی خیال ... قسم می خورم؛ به هر آنچه مقدس است نزد من، و نزد من و تو، به خاک وطن قسم – آیا کافی ست – که اگر فرصتی باشد، در آستانه ی آخرین سفر، چنان خواهم خندید که پژواک آن شیشه های بسیار ضخیم و تیره ی دلمردگی و ناامدی را یکباره فرو بریزد ...

ای کاش به آنجا رسیده باشم که رهگذران، بر سنگ گورم، شاخه گلی بگذارند و از کنارم همچنان که زیر لب به شادی آواز می خوانند بگذرند؛ و این نیز آرزویی شخصی نیست. این "ای کاش" را برای همه ی مسافران این سفر محتوم می خواهم ...

حالیا، بانوی من!

به آغاز سخن باز می گردم: یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست – یک روز عاقبت. با  آخرین کلام. با آخرین سفر. اما آمرانه ملتمسانه از تو می خواهم که در آن روز، همه ی آنچه را که در این عریضه به حضورت معروض داشته ام به خاطر بیاوری – کلمه به کلمه، جمله به جمله – و نه به ظاهر بل در باطن نیز بر افسردگی خویش صادقانه غلبه کنی.

به یاد داشته باش که از تو بغض کردن و خود خوردن و غم فرو دادن و در خلوت گریستن و در جمع لبخند زدن نمی خواهم. این سفر را باورداشتن و برای راهی شاد و راضی این سفر، دستی شادمانه تکان دادن می خواهم.

بگو: آیا این درست است که ما به خاطر کسی شیون کنیم، بر سر بکوبیم، جامه ی عزا بپوشیم، ماتم بگیریم و به ختم بنشینیم که از ما جز خنده بر رفته ی خویش را توقع نداشته است؟

اینک احساس و اقرار می کنم که آرزویی مانده است – آرزویی برآورده نشده؛ و آن این است که تو را از پی مرگم اشک ریزان و نالان و فریاد زنان و نفرین کنان نبینم، همچنان که فرزندانم را، دوستانم را، یاران و هم اندیشانم را ....

 

**********

 

بنا بر گفته ی خانواده ی محترم استاد نادر ابراهیمی، مراسم تشییع پیکر ایشان، روز دوشنبه، ساعت ۹ صبح، از مقابل خانه ی هنرمندان خواهد بود.

 

نوشته شده توسط پریسا کاکائی در 20:51 |  لینک ثابت   •