شنبه 3 فروردین1387
عید شما مبارک!
برای من هیچ وقت آشتی با مراسم دید و بازدید عید جای خود را باز نخواهد کرد. آدم هایی که سال تا سال نمی بینی شان و به ناگه بعد از روزی به نام سال جدید، می شوند فامیلت تا دوباره سال آینده نگاه در نگاه شان لبخندی ملیح بزنی. از همه این ها و هزاران حس نمی دانم دیگر که بگذریم، سکون رویکرد آدم ها به زندگی در طول همین سال های یک بار دیدن تعجب آور است. انگار قد یک عده آدم کوچولو بلند تر می شود و عرض شان پهن تر و البته عده ای دیگر هم خمیده تر و به زمین نزدیک تر، و بعد همان حرف های کودکی را که از آدم خمیده های حالا می شنیدی از آدم بزرگ شده ها می شنوی بدون هیچ تغییری و حتی افزودن یک واو.
بچه که بودیم در مقابل هر یک مهمان نوازی، این دعای خیر همیشگی را می شنیدیم که عروس بشی دخترم، هر چند خیلی زود فامیل به این نتیجه رسید که با یک جانور سرکش طرف است که با هر بار گفتن این جمله، نگاه کودکانه اما گستاخش را به چشمان طرف مقابل می دوزد و می پرسد یعنی به غیر از عروسی کردن کار دیگه ای نیست انجام بدم؟ و مهمان بیچاره هم مستاصل در مقابل یک وجب بچه لبخندی می زد و برای عوض کردن بحث چیز دیگری می گفت. بعد از مدتی دیگر کسی این دعای خیر را بدرقه راه نکرد و وقتی دخترهای فامیل، کوچکتر و بزرگتر، نفر به نفر راهی خانه ی بخت شدند، این نتیجه حاصل شد که این یکی ازدواج بکن نیست. از همه جالب تر تاکیدی هم پشت بندش پدیدار شد بر این باور که از مردها بدش می آید.
حالا هم که دیگر سال ها گذشته، از آنجایی که همیشه باید جمله ای مبنی بر توجه به ازدواج تو باشد می گویند: "وای چه کار خوبی کردی ازدواج نکردی" و این یعنی "آخی اشکال نداره حالا، کاریه که شده" یا "ای بابا ازدواج همچین چیز تحفه ای هم نیست، نشد هم نشد غصه نخور." و البته که این جمله هنوز در موردت به کار می رود: "می دانی فلانی هم ازدواج نمی کند مثل تو از مردها بدش می آید" و تو می مانی حیران وقتی به تعداد دوستان و همکاران مردت نگاه می کنی، به روابط عادی و متعادلت، می بینی تنها به این دلیل به مرد گریزی محکوم شده ای که در زمانی، جایی آنقدر دلت کسی را نخواسته که حاضر شوی شراکت سال های آینده را بپذیری و یا اساسا هنوز پاسخی برای ابهاماتت در مورد این اشتراک پیدا نکرده ای.
بخش خوب ماجرا این است که درست همین آدم ها، وقتی در زندگی مشترک شان به بن بست می خورند زنگ تلفن تو را به صدا در می آورند و به قول خودشان خرد منصفت (و نه دیگر مرد گریز) را برای رسیدن به یک نتیجه عادلانه کمک می طلبند.
من از تضادهای درون آدم ها هم در حیرتم. دخترها و پسرهای جوان با هزار تلاش و ترفند و دلبری و ... بالاخره بر سر سفره معروف می نشینند و با رویاهایی شیرین بله می گویند و یک سال بعد در جمع های خاله زنکی و عمو مردکی صحبت از ریشه کن شدن نسل مردها و زن ها می کنند. با این تفاوت که زن ها از "مرده شورشان را ببرند مردها همه یک جورند" سخن می رانند و مردها با ادعای فشار زندگی و نفهمی و مصرف کننده بودن زنان از قربانی شدن زندگی مردانه شان. این شیوه قربانی نمایی در ما ایرانی ها جایگاه خاصی دارد. زن قربانی، مرد قربانی، کارمند قربانی و مردم قربانی . شاید این نگرش برای جلب توجه و مهر طلبی آسان تر باشد تا حرفی نو زدن و بیان خواسته ها. وقتی آدم خودش را قربانی جلوه دهد دیگر تکلیفی برایش باقی نمی ماند. می شود موجودی منفعل. عجب آنکه، همین زن های شاکی، همچنان نه تنها برای دختران شان که دخترهای دیگر هم دنبال شوهر می گردند و مردها هم اگر پا بدهد از لزوم تجربه های دوباره و جدید می گویند.
همه ی این ها بخش عمده ای از فرهنگ نامشخص مان را تشکیل می دهند. مشکل ما در این مملکت فقط قانون و استبداد نیست، فرهنگ تهی که در طول سال ها میان مان پا گرفته، ویرانی بیشتری را با خود آورده است. این فرهنگ نیست، عین بی فرهنگی ست. بیشتر مردم نمی دانند برای چه ازدواج می کنند، بچه دار می شوند و یا دعوا می کنند، جدا می شوند، خیانت می کنند فقط می دانند که شده است مثل زندگی گذشتگان که سرشار بوده از همین شده ها. طرف اعصاب بچه داری ندارد می شود مادر، پدر و بعد به عالم و آدم فحش می دهد از جمله به خود بچه. مردی که به قول خودش هنوز جوانی نکرده به خاطر همخوابه ی همیشگی داشتن می شود آقای داماد و هنوز در خیابان برای زن ها چراغ می زند. مرد زن دار، زن شوهر دار که خانواده می شود چتر حمایتی برای حفظ آبرویش.
و تازه چقدر همه ی مان با آن کت و شلوارها، کراوات ها و لباس های نو متشخص می شویم و خوشبخت نما وقتی پا روی پا بر مبلمان حماقت بشری در کنار مفهوم اشتراکی موروثی می نشینیم و می گوییم عید شما مبارک!
پی نوشت: با هر بار خواندن این مطلب شوکه می شوم:
در جهان، حدود 4 میلیون نفر در سال 2006 مبتلا به اچ.آی.وی شده اند که نیمی زن و نیمی مرد بوده اند. و اکنون بیش از 33 میلیون نفر با اچ.آی.وی در دنیا زندگی می کنند. در هر 15 ثانیه، یک جوان 15 تا 24 ساله به اچ.آی.وی مبتلا می شود. در هر دقیقه بر اثر ایدز چهار کودک یتیم می شوند و در هر دقیقه یک کودک می میرد.
