یکشنبه 18 فروردین1387
وقتی پسربچه ها مرد می شوند !
یکی از سه قلوها پسر است. هر سه به مهدکودک می روند. می گوید از دخترها خوشش نمی آید. احساس قدرت می کند. به آن یکی قلی که مظلوم تر است زور می گوید و لگد می پراند این یکی قل دختر که قلدرتر است کم نمی آورد و در مقابلش ایستادگی می کند. چهار سالشان نشده است هنوز. پسرک اما سرشار از مردانگی کاذب است و حس منفی به دختر بودن.
دوم:
می گوید دخترک برای اینکه بتواند در میان گروه پسرانه ی برادر و دوستان برادرش دوام بیاورد باید نشان دهد که از رنگ صورتی بیزار است. دختر بودن را کنار بگذارد. و البته که همچنان با وجود تمامی این سازش ها باز هم دختر محسوب می شود و سهم کوچکی از بازی های پسرانه دارد. صحبت از بچه های هفت، هشت ساله است. پسرانی که مرد بودن را افتخار و برتری می دانند.
سوم:
امسال شش سالش تمام می شود. باهوش و پر حرف است. می گوید من زن ها را دوست ندارم. با حیرت نگاهش می کنم که چرا؟ می گوید عقل مردها بیشتر کار می کند. پول، قدرت، خانه و ماشین مال مردهاست. می پرسم این ها را چه کسی به تو گفته است؟ (می دانم مادر و پدرش اهل این تبعیض ها نیستند) می گوید از تلویزیون شنیده ام. (او عاشق سریال های تلویزیونی ست). کنارش می نشینم. می گویم تو فکر می کنی چگونه به دنیا آمده ای؟ مادرت تو را 9 ماه در شکمش حمل کرده و تو زاده ی وجود یک زنی، پس چطور از مادرت بیشتر می فهمی؟ چطور یک مرد می تواند از وجود کسی به دنیا بیاید و آن مرد از آن زن برتر باشد؟ (برای این سن مکالمه ی دیگری به ذهنم نرسید). کمی سکوت کرد و گفت: خوب می دانی، به نظرم پدرم به مادرم یاد داده است که چطور مرا به دنیا بیاورد. ظاهرا بحث این گونه به جایی نمی رسید. فکری به ذهنم رسید و گذاشتمش برای روزی که به خانه شان می روم. وقت خداحافظی با لبخندی شیطنت آمیز می گوید خداحافظ خانمی که کمتر از مردها می دانی.
چهارم:
صدای ناظم مدرسه تمام محل را پر کرده است. روز اول بازگشایی مدارس بعد از تعطیلات است و او دارد قدرت نمایی می کند. از غیبت می گوید و اینکه حتی اگر در حال مرگ باشند باید به مدرسه بیایند تا او تشخیص بدهد می توانند بروند خانه یا خیر. می گوید اگر کسی از حضور در کلاس غیبت کند فقط پدرش می تواند آن را موجه کند و نه هیچ مادری مگر اینکه پدر فوت کرده باشد و این جمله را نه یک بار که چندین بار تکرار می کند.
از عصبانیت گوشی تلفن را بر می دارم تا به مدرسه زنگ بزنم. صدای اولین بوق که می آید می مانم که به چه کسی چه باید بگویم؟ به کدام شان؟ به مخاطبانی همه مرد که هنوز آنقدر نمی فهمند این جملات چه تاثیری بر پسران نوجوان می گذارد. پسرانی در مقطع راهنمایی که این گونه پدر را قدرت مطلق می شناسند و او را صاحب اختیار در همه ی امور و مادر تنها خدمتکار و معلم سرخانه.
حیران مانده ام از این همه حماقت که نه موروثی بلکه اکتسابی ست و فراگیر. تلویزیون را تحریم می کنی از مدرسه ها سر در می آورد. مدرسه ها را معترض می شوی خانواده می شود الگو. خانواده را آموزش می دهی قانون تو را به جرم اقدام علیه امنیت ملی محکوم می کند.
حیران مانده ام میان این همه تضاد و مردسالاری که چون بیماری مسری کودکان را هم آلوده کرده است.

