تبليغاتX
کوله بار -

جمعه 6 اردیبهشت1387

 

گاه خودم را از دور نگاه می کنم.

انگار از بالای صخره ای بر زنی می نگرم تنها، تکیه بر سنگی عظیم، گیسوان سپرده بر باد، خیره بر دورترها. دست هایم را پیش می آورم تا با نوازشی نسیم را به یادش بیاورم اما گویی که در خیالش با افق یکی شده و دیگر هیچ باز نمی شناسد.

و گاه زنی شب زده، نشسته در ابتدای هم آغوشی موج و ساحل، نیمی در آب و نیمی رها، سکوتی ترک خورده به کوبش امواج و عظمتی تاریک و بی نهایت.

و گاه میانه ی بیابانی بی انتها، دست گشوده بر شرق و غرب ناباوری به انتظار معجزه ی باران.

 

نوشته شده توسط پریسا کاکائی در 1:48 |  لینک ثابت   •